
بی بوسه های تو
به خود بازگشتم
نه یادداشت کوتاهی
بر میز تحریر است
نه حلقه ی انگشتری
بر سنگ روشویی
ضربه های ساعت
از جهان دیگر شنیده می شوند
اشباح در حال عبورند
شال صورتی سوخته بر شانه انداخته ام
کافه ی قدیمی
به مزون لباس شب
تبدیل شده است
بی بوسه به مرگ می رسم
بر می گردم
علف ها
به ضخامت تاریکی شده اند
از مهره های پشت گردنم بالا می روند
شانه سر فلزی نمی تواند
موها را
از روی پیشانی ام عقب بزند
اسب ها دور محوطه ی خالی می چرخند
نور
سرگیجه می گیرد
بی بوسه پیاده می شوم
هرگز تو را ندیده ام
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت
0:40 |

