تبليغاتX
بلندی های بادگیر - به خیاط سفارش داده ام ...

 

 

 

 



غروب است
برای بردن لباس هایش آمده
دلم را پشت گیره های پرده پنهان کرده ام
سرما همیشه از انگشت های پا بالا می رود
زمستان در راه است

دانه های برف
کف دستم آب می شود
به خیاط
سفارش داده ام چند پرده ی ضخیم بدوزد
و پیراهن مخصوص ماتادورها

اشک هایش را با دامنم پاک می کند
اشیاء خانه خیس است
راه پله ها
توپ فوتبال پسرم
و کاغذهایی که از دیشب روی میز جا مانده اند

قطاری از میان گیره های پرده نمی گذرد
قطاری از میان میزها و کاناپه ها نمی گذرد
قطاری در باد نمی گذرد
چمدان ها در ایستگاه منتظرند

آماده ام
و گاوی با شاخ های بریده
مقابل پرده ی سرخ ایستاده است

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 17:1 |