تبليغاتX
بلندی های بادگیر -

به: م.
خانه ها
مثل قطره های جیوه به هم می پیوندند
بر سطوح غبارگرفته
پخش می شوند

هوا را از میان تاریکی سر می‌کشم
مثل لیوان شیری
پر از براده‌های آهن
و قطار به راهش ادامه می‌دهد

با سایه‌ی آویخته به چوب رختی
و پوست پاره
بر کاغذها به خواب می‌روم
روی میز
فنجان‌های سرخ
در هم فرو رفته‌اند

نردبانی در هوا تاب می‌خورد و
واژگون می‌شود
سایه‌ای کلید را از میخ آهنی می‌رباید
قطره‌های جیوه در هوا پخش می‌شوند و
روی سوپ سرخ می‌ریزند

خودم را به کنار ارواح بلوط‌ها می‌رسانم
آدمک‌های جیوه‌ای سراسیمه می‌دوند
پارچه‌های سفید
از دست ها و
گردن و
پاهایشان جدا می‌شوند

نوارهای پارچه‌ای سرخ و زرد
از میان انگشت‌هایم
عبور می‌کنند
بی آن‌که در ایستگاهی توقف کنند
یا زنی به فکر پیاده‌شدن باشد
با دامن سرخ
یا زرد
یا هیچ‌کدام

پارچه های سفید رها می‌شوند
مثل خانه‌ها
با پنجره‌های گشوده
پنجره‌های بسته
زمان از حرکت ایستاده‌است
دختر بچه ای بادبادک هایش را رها می‌کند
در قطار هستم
کفش‌هایم سرخ است
و جوراب‌های زردم را بیشتر دوست دارم
هیچ‌کس
مرا نمی‌شناسد.





 
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 1:25 |