تبليغاتX
بلندی های بادگیر - من باعث...


من بخش کوتاهی از زندگی تو هستم
گاهی
خودبخود جلو می رود
عقب می رود
زن ها با چانه های گرد
سر بر می گردانند

نقش من هم تمام می شود
روی پرده ها نبودم
در کافه ها و ایستگاه ها
در شب نشینی ها
در حلقه ی دوستانت
همه حدس می زنند تمام شده
این همه شتر
در کویر بیهوده حرکت می کنند
خار می جوند

بخش کوتاهی از زندگی تو را به هم ریختم
مثل کودکی که نمی داند چه می خواهد
و غمگین است
کوه ها عقب رفته بودند
زمین نشست کرده بود
فکر می کردی
فعل و انفعالی رخ نداده است

پس فسیل های گاومیش ها و
سنگ های آهکی از کجا آمده اند؟
مهره های پشت دایناسورها ؟

من باعث بخش کوچکی از این همه اتفاق هستم
در نقشی که تو به من داده بودی

بخش کوتاهی از زندگی تو را
با لذت آمیختم
که بخش کوتاهی از زندگی من بود
که یگانه بود
درد
یگانه بود
شرم
یگانه بود
دست ها یکدیگر را می یافتند
روح را می یافتند
که آرام
آرام
از گوشه ی تاریکش بیرون می خزید

من بخش کوچکی از زندگی را
قبول کردم
همین بود
از فردا خبر نداشتم
عابران از کوچه ها به لحظه های ما می خزیدند
زنان سر بر می گرداندند
آن‌ها همان بخش کوچک را می خواستند

سرزمینی برای من و تو
زیرا آرزوی بزرگتری نبود

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:44 |