تبليغاتX
بلندی های بادگیر


میان دو زمان می تاخت
یال و دم اسبش از موهای سرخ زنی بود
هوا
دهان های بی شماری
که بوسیده بود

دانه های برف بودم
اطراف هاله ی تنش
باد بودم در جهت مخالف

به پشت سرش که نگاه می کرد
رسیده بودم
انگوری سرخ
میان برف ها

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 17:51 |

بی بوسه های تو
به خود بازگشتم
نه یادداشت کوتاهی
بر میز تحریر است
نه  حلقه ی  انگشتری
بر سنگ  روشویی 

ضربه های ساعت
از جهان دیگر شنیده می شوند
اشباح در حال عبورند 
شال صورتی سوخته بر شانه انداخته ام
کافه ی قدیمی
به مزون لباس شب
تبدیل شده است

بی بوسه به مرگ می رسم
بر می گردم
علف ها
به ضخامت تاریکی شده اند 
از مهره های  پشت گردنم بالا می روند
شانه سر فلزی نمی تواند
موها را
از روی پیشانی ام عقب بزند 

اسب ها  دور محوطه ی خالی می چرخند
نور
سرگیجه می گیرد 
بی بوسه پیاده می شوم
هرگز تو را ندیده ام

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 0:40 |