به درستی نمی دانستم
شیطان در چه موقعیتی نسبت به من
حرکت می کرد
پشت سرم
خاکستر نبرد بود
زخم های تو را به سینه می فشردم
روبرو لنگرگاه بود
ملوان ها
کودکان
و موزیک تند
هنوز شیطان را
به وضوح ندیده بودم
تصویرش بر کریستال ها می رقصید
بر کوهای یخی
و عطر فلزات
از جانش بیرون می زد
نیمی از نقابش را
با تمام قلب من
معاوضه کرد
می خواستم بشناسمش
میان مردان روی عرشه
گمان می کردم به من باز می گردی
کشتی آتش گرفت
نیمه ی نقاب
بر چهره ی من بود
به درستی نمی دانستم کجا هستم
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت
22:4 |

