تبليغاتX
بلندی های بادگیر
 

 

 

پرهای سفید در اتاق می چرخند

دم اسبی موهایم  را باز می کنم  

بر جاده ای در سایه ی زیتون زاران

و موجی سیاه 

پیش میآید  

خودم را به رویا  تسلیم می کنم

همانگونه که به تو تسلیم کردم

در آن غروب

یا سپیده دم

که انگار همین دیروز  بود ...

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 23:2 |

 

 

 

 



غروب است
برای بردن لباس هایش آمده
دلم را پشت گیره های پرده پنهان کرده ام
سرما همیشه از انگشت های پا بالا می رود
زمستان در راه است

دانه های برف
کف دستم آب می شود
به خیاط
سفارش داده ام چند پرده ی ضخیم بدوزد
و پیراهن مخصوص ماتادورها

اشک هایش را با دامنم پاک می کند
اشیاء خانه خیس است
راه پله ها
توپ فوتبال پسرم
و کاغذهایی که از دیشب روی میز جا مانده اند

قطاری از میان گیره های پرده نمی گذرد
قطاری از میان میزها و کاناپه ها نمی گذرد
قطاری در باد نمی گذرد
چمدان ها در ایستگاه منتظرند

آماده ام
و گاوی با شاخ های بریده
مقابل پرده ی سرخ ایستاده است

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 17:1 |