
در پوست مارم
چیزی جز تراژدی نیست
نه یک پیراهن مشکی
برای مراسمی نزدیک
نه یک چمدان
که از شهری
به شهری رفته باشم
نه سکان کشتی
نه افسران جوان
نه پارچه هایی که بر آنها خزیده ام
هیچ کدام ازسر شوق نلرزیدند
سایه های سنگی پشت سرم
شهری غم زده بود
زوزه ی باد را نشنیدم
صدای کنده شدن پاشنه ی کفش ها
صدای افتادن برگ تقویم
و بسته شدن در آهنی بزرگ
در بوسه های پسرم
پوست اندازی می کنم
وقت گوش دادن به آواز آمالیا گونزارس
پشت میز چوبی آشپزخانه
مرواریدها در من شعله ورند
اتاق های احتضار می سوزند
خاکسترها پراکنده می شوند
گناهان تو را می بخشم



