تبليغاتX
بلندی های بادگیر


 

در پوست مارم
چیزی جز تراژدی نیست
نه یک پیراهن مشکی
برای مراسمی نزدیک
نه یک چمدان
که از شهری
به شهری رفته باشم

نه سکان کشتی
نه افسران جوان
نه پارچه هایی که بر آنها خزیده ام
هیچ کدام ازسر شوق نلرزیدند

سایه های سنگی پشت سرم
شهری غم زده بود
زوزه ی باد را نشنیدم
صدای کنده شدن پاشنه ی کفش ها
صدای افتادن برگ تقویم
و بسته شدن در آهنی بزرگ

در بوسه های پسرم
پوست اندازی می کنم
وقت گوش دادن به آواز آمالیا گونزارس
پشت میز چوبی آشپزخانه

مرواریدها در من شعله ورند
اتاق های احتضار می سوزند
خاکسترها پراکنده می شوند
گناهان تو را می بخشم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 6:27 |


روی رولت گوشت
لایه ای قهوه ای بسته شده
بیرون پنجره
برف می بارد

پرچم ها در تنه ی درختان فرو رفته اند
پرچم ها روی آسفالتی که هنوز سفت نشده
پرچم ها در باغچه
درسالن انتظار
پرچم ها روی فواره های یخ بسته
آنها نه کاغذی اند
نه شبیه دست های تو
وقتی تکان می دهی

در تاریکی فرو می روم
در کندوهای شکننده و ترد
و بشقاب ها را
به قفسه ها بر می گردانم
شعله ی بخاری
بد می سوزد

زنبورها
از هواکش آشپزخانه به درون می آیند
از درزجوراب ها
از سالن انتظار
از درون آباژوری با نور سفید

صدای ترش‌شدن شیر
صدای پوسیدن پایه های میز تحریر
صدای کپک زدن گوجه های ماه پیش
لاشه‌ی نت های نامفهوم


دسته‌ی زنبورها
از روی رولت گوشت
بر می خیزند

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 4:13 |
 

 

 

 

انتظار ندارم

جز سکوت

 آوازهای طولانی بشنوم

یا دستی

کنار خوابم

گل های بزرگ سپید 

بگذارد

 

فقط تو باش

مثل راز ی

که کفترها

پشت پنجره

در خود تکرار می کنند

 

می ترسم

دستی پرده را کنار بزند

و ما

دوباره

بر بام های تنها فرود آیینم

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 21:12 |


با هم آمدند
اتاق ها را نشانشان دادی
اتاقی را انتخاب کردند
که بوی رطوبت و گچ می داد
و رنگ دیوارهایش
می ریخت
تو فقط آنجا ریسپشن بودی
یا پیش خدمت
و آنها به تو توجه نمی کردند

زنگ اضطراری را نشانشان دادی
آسانسور
و گنجه ی اشیاء گمشده را نشان دادی
جدایی ناپذیر بودند
مثل تاریکی از شب
درد از عضلات ساق پاها

جرات نداشتی یکی‌شان را لمس کنی
چون دیگری برافروخته می شد
به هم آویخته بودند
و تو
مثل آهن پاره ای در مجاورت هوا
زنگ می‌زدی

ساعت شروع به نواختن کرد
غم و عشق یک‌شب مهمان بودند
و تو فقط دور شدنشان را
تماشا کردی

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 21:13 |