تبليغاتX
بلندی های بادگیر





دانه های برف
در موهایم فرو می رفت
روی رج های شال گردنم می نشست

می خواستم
به کافه ی خودمان پناه ببرم
شیشه ها عرق کرده بودند
از مقابل کتاب فروشی گذشتم
میان آدم های آنطرف بلوار هم نبودی
بی وقفه دست تکان می دادم
و زانوانم می لرزید

برف
بر شانه هایم نشسته بود
عابران با انگشت نشانم می دادند
از پله های کتاب فروشی پایین آمدی
هویج تلخی
میان صورتم کاشتی

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 9:24 |
 

 




گاهی که از کنار قفس شیرها
می گذرم
پدر
یال عسلی پرپشتی دارد
و مادر
به آسمان شهر
خیره شده است
گنجشک ها
بر بستر سردش
می بارند


ترس
مزدور کوچکی است
زیر لحاف من
در آشپزخانه
روی دسته ی ساتور
در شیشه ی مسکن ها
به من پناه می آورد
مثل شاپرکی
به تار عنکبوت
و ترانه ای عاشقانه
شکل می گیرد


گاهی که از کنار قفس شیرها می گذرم
مادر لهجه ی غریب و تنهایی
دارد

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:45 |


پدر
کمک های دوچرخه ام را باز کرده است
زانوان برهنه ام
آماده ی اصابت به سنگ است


به او قول داده ام
کف دست هایم
زخمی نشود
آینه های بغل
پرواز قرقاول ها را نشانه گرفته اند


وارد تونل می شوم
بخارگوگرد
چشم هایم را می سوزاند
خطوط چهره اش محو شده است


بیرون تونل
مردی را از سنگ تراشیده اند
آفتاب گردان های نارنجی
از میان آغوشش
راه باز می کند

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 11:33 |

برف ها
یخ بسته اند
و هیچ نشان دیگری از حیات
در سالهای پیش رو نمی بینم


تلویزیون
بی هیچ نشانه ی قبلی سوخت
غذا بوی ملال می دهد
و من هیچ وقت
به زادگاه خود باز نمی گردم


پیاده روها
شیروانی ها
کلاغ های بی خبر
برف بر کتاب های درسی ام می بارد
و همه ی آنها
در یک صبح یخی
به خواب ابدی فرو خواهند رفت


جمعه ها ملال آورند
همه ی روزهای هفته
تعطیل است
از نان سنگک و
سنگ آسیاب و
مزرعه های طلایی بیزارم
می گریزم
و باد در بلوز نخی ام می پیچد


از شاعران زنی که به خوابم می آیند
از معشوقه های چوبی
از معدن های زغال
از قطارها جامانده ام
از زندگی پس از مرگ
اگر وجود داشته باشد می ترسم


چربی های زیر پوستم
پیش روی می کنند
چربی های رنج
تنهایی
و ملال هفته هایی که بی نوازش گذشت


چمدان کوچکم را بر می دارم
پیش از مرگ
نوشته هایم را برای تو می گذارم
همین بلوز نخی
و پاهای یخ بسته
تا پایان سفر
با من خواهند بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 11:31 |

 


موسیقی قلب من
دردت را تسکین نمی دهد ؟
آواز درناها کافی نیست
تا نا له هایت را
به آب و
دانه های سپید نمک بسپاری ؟
زمانی دیگر
دست های تو تراشیدند :
پیکره ای که
با آن لذت می برم
ایمان می آورم
عشق می ورزم
و از اعماق بلوط های برف گیر
صدای شکستن میوه های چوبی را
می شنوم

 

 

  

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 0:11 |

 

 




کبوتری از آغوشم
پرواز کرد
و میان پنجره ی نیمه باز
نشست
آپارتمان ات را
حوالی همین کوچه
نقاشی می کنم
و نامه های بعدی را
به پای پرنده
گره می زنم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 20:40 |


برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 20:30 |