برف ها
یخ بسته اند
و هیچ نشان دیگری از حیات
در سالهای پیش رو نمی بینم
تلویزیون
بی هیچ نشانه ی قبلی سوخت
غذا بوی ملال می دهد
و من هیچ وقت
به زادگاه خود باز نمی گردم
پیاده روها
شیروانی ها
کلاغ های بی خبر
برف بر کتاب های درسی ام می بارد
و همه ی آنها
در یک صبح یخی
به خواب ابدی فرو خواهند رفت
جمعه ها ملال آورند
همه ی روزهای هفته
تعطیل است
از نان سنگک و
سنگ آسیاب و
مزرعه های طلایی بیزارم
می گریزم
و باد در بلوز نخی ام می پیچد
از شاعران زنی که به خوابم می آیند
از معشوقه های چوبی
از معدن های زغال
از قطارها جامانده ام
از زندگی پس از مرگ
اگر وجود داشته باشد می ترسم
چربی های زیر پوستم
پیش روی می کنند
چربی های رنج
تنهایی
و ملال هفته هایی که بی نوازش گذشت
چمدان کوچکم را بر می دارم
پیش از مرگ
نوشته هایم را برای تو می گذارم
همین بلوز نخی
و پاهای یخ بسته
تا پایان سفر
با من خواهند بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت
11:31 |