
زنی که رفته بود
دوباره بر می گردد
به قابلمه سرک می کشد
به اتاق های خواب
به کاغذهای تو
خیال می کند
راه آهن تا آن سر دنیا کشیده شده
قاچاقی سوار می شود
هنوز
سرش به عقب است
دیوارهای قطار را نمی بیند
مامور کنترل بلیط را نمی بیند
سیری ناپذیر
به تو فکر می کند
امشب چه حالی خواهی داشت
وقتی دوباره تو را می طلبد
آیا به او لبخند خواهی زد ؟
زندگی کنونی اش را ترک کرده است ؟
چهره ها
اندوه را منعکس می کنند
ایستگاه ها پر و خالی می شوند
میان برگ های تقویم
روزهای بی رحم دیگری هم هست









