تبليغاتX
بلندی های بادگیر


زنی که رفته بود
دوباره بر می گردد
به قابلمه  سرک می کشد
به اتاق های خواب
به کاغذهای تو

خیال می کند
راه آهن تا آن سر دنیا کشیده شده
قاچاقی سوار می شود
هنوز
سرش به عقب است
دیوارهای قطار را نمی بیند
مامور کنترل بلیط را نمی بیند
سیری ناپذیر
به تو فکر می کند

امشب چه حالی  خواهی داشت
وقتی دوباره تو را می طلبد
آیا به او لبخند خواهی زد ؟
زندگی کنونی اش را ترک کرده است ؟

چهره ها
اندوه را منعکس می کنند  
ایستگاه ها پر و خالی می شوند
میان برگ های تقویم
روزهای بی رحم دیگری هم هست


+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:5 |


مثل شهرهای جنگ زده
پر از مین‌ام
و دکترها
بیمارستان ها را رها کرده اند

پر از بچه های یتیم ام
و هر لحظه
دیواری خراب می شود
زنان از ترس
کودکان خود را سقط می کنند

خودم را به تو نشان می دهم
سوختگی نخل هایم
ویرانی پل ها
و کامیونی که آذوقه به اندازه ی کافی نیاورده است

بیرون من
تا مسافت دوری
هنوز
بمب های عروسکی منفجر می شود

شهر خالی شده
بوته های خار
مثل سربازان مهاجم
پیش روی می کنند

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 11:13 |

                                                                              به مریم عزیز

زباله‌ها همه جا هستند             
در پارکینگ‌ها
شهربازی‌ها
سینماها
اتاق‌ها
کنار خیابان‌
جیب‌ها و کشوی میزها.

بعضی ها
اسم
دور می ریزند
بعضی  صفت،
کاغذ دستشویی
و هر چیز دم دستشان باشد

زباله‌ها هر شب در خیابان‌ها رها می شوند
گربه‌ها کیسه‌ها را پاره می‌کنند
از بعضی بوی ادرار و پودر بچه بیرون می زند
از بعضی خنده های بلند
بعضی ها هم گریه می کنند
 
بعضی خیلی زود به طبیعت  بر می‌گردند
بعضی‌ قرن‌ها انتظار می‌کشند
و گروهی از نو
در قفسه‌ی مغازه‌ها
مشتری‌های تازه‌ می یابند


+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 17:33 |

اصوات در هوا
سرگردانند
به چوب رختی ها چیزی آویخته نیست
قوطی های چای و  ادویه محو شده اند
پیش از آنکه به تو برسم محو می شوم
و کاغذهایم
با تو معاشقه می کنند
تحریک پذیر تر از من هستند
دوست داشتنی تر از من
و تا صبح
 تکثیر می شوند

خوابم نمی برد
به انحنای شب نگاه می کنم
به جای خالی یک زن
در فرورفتگی تشک
به تلخی ات که شراب می نوشد
پیپ می کشد
و بر کاغذها می نویسد
من فقط  با  عنکبوت ها
عشق‌بازی می‌کنم.

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:20 |


 

در پوست مارم
چیزی جز تراژدی نیست
نه یک پیراهن مشکی
برای مراسمی نزدیک
نه یک چمدان
که از شهری
به شهری رفته باشم

نه سکان کشتی
نه افسران جوان
نه پارچه هایی که بر آنها خزیده ام
هیچ کدام ازسر شوق نلرزیدند

سایه های سنگی پشت سرم
شهری غم زده بود
زوزه ی باد را نشنیدم
صدای کنده شدن پاشنه ی کفش ها
صدای افتادن برگ تقویم
و بسته شدن در آهنی بزرگ

در بوسه های پسرم
پوست اندازی می کنم
وقت گوش دادن به آواز آمالیا گونزارس
پشت میز چوبی آشپزخانه

مرواریدها در من شعله ورند
اتاق های احتضار می سوزند
خاکسترها پراکنده می شوند
گناهان تو را می بخشم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 6:27 |


روی رولت گوشت
لایه ای قهوه ای بسته شده
بیرون پنجره
برف می بارد

پرچم ها در تنه ی درختان فرو رفته اند
پرچم ها روی آسفالتی که هنوز سفت نشده
پرچم ها در باغچه
درسالن انتظار
پرچم ها روی فواره های یخ بسته
آنها نه کاغذی اند
نه شبیه دست های تو
وقتی تکان می دهی

در تاریکی فرو می روم
در کندوهای شکننده و ترد
و بشقاب ها را
به قفسه ها بر می گردانم
شعله ی بخاری
بد می سوزد

زنبورها
از هواکش آشپزخانه به درون می آیند
از درزجوراب ها
از سالن انتظار
از درون آباژوری با نور سفید

صدای ترش‌شدن شیر
صدای پوسیدن پایه های میز تحریر
صدای کپک زدن گوجه های ماه پیش
لاشه‌ی نت های نامفهوم


دسته‌ی زنبورها
از روی رولت گوشت
بر می خیزند

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 4:13 |
 

 

 

 

انتظار ندارم

جز سکوت

 آوازهای طولانی بشنوم

یا دستی

کنار خوابم

گل های بزرگ سپید 

بگذارد

 

فقط تو باش

مثل راز ی

که کفترها

پشت پنجره

در خود تکرار می کنند

 

می ترسم

دستی پرده را کنار بزند

و ما

دوباره

بر بام های تنها فرود آیینم

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 21:12 |


با هم آمدند
اتاق ها را نشانشان دادی
اتاقی را انتخاب کردند
که بوی رطوبت و گچ می داد
و رنگ دیوارهایش
می ریخت
تو فقط آنجا ریسپشن بودی
یا پیش خدمت
و آنها به تو توجه نمی کردند

زنگ اضطراری را نشانشان دادی
آسانسور
و گنجه ی اشیاء گمشده را نشان دادی
جدایی ناپذیر بودند
مثل تاریکی از شب
درد از عضلات ساق پاها

جرات نداشتی یکی‌شان را لمس کنی
چون دیگری برافروخته می شد
به هم آویخته بودند
و تو
مثل آهن پاره ای در مجاورت هوا
زنگ می‌زدی

ساعت شروع به نواختن کرد
غم و عشق یک‌شب مهمان بودند
و تو فقط دور شدنشان را
تماشا کردی

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 21:13 |





دانه های برف
در موهایم فرو می رفت
روی رج های شال گردنم می نشست

می خواستم
به کافه ی خودمان پناه ببرم
شیشه ها عرق کرده بودند
از مقابل کتاب فروشی گذشتم
میان آدم های آنطرف بلوار هم نبودی
بی وقفه دست تکان می دادم
و زانوانم می لرزید

برف
بر شانه هایم نشسته بود
عابران با انگشت نشانم می دادند
از پله های کتاب فروشی پایین آمدی
هویج تلخی
میان صورتم کاشتی

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 9:24 |
 

 




گاهی که از کنار قفس شیرها
می گذرم
پدر
یال عسلی پرپشتی دارد
و مادر
به آسمان شهر
خیره شده است
گنجشک ها
بر بستر سردش
می بارند


ترس
مزدور کوچکی است
زیر لحاف من
در آشپزخانه
روی دسته ی ساتور
در شیشه ی مسکن ها
به من پناه می آورد
مثل شاپرکی
به تار عنکبوت
و ترانه ای عاشقانه
شکل می گیرد


گاهی که از کنار قفس شیرها می گذرم
مادر لهجه ی غریب و تنهایی
دارد

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:45 |