تبليغاتX
بلندی های بادگیر
دوستان

 شعرها، ترجمه‌ها و جستارهایم را در سایت شخصی‌ام بخوانید

آدرس سایت : www.katayoonrizkharati.com

سپاس

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 19:57 |


میان دو زمان می تاخت
یال و دم اسبش از موهای سرخ زنی بود
هوا
دهان های بی شماری
که بوسیده بود

دانه های برف بودم
اطراف هاله ی تنش
باد بودم در جهت مخالف

به پشت سرش که نگاه می کرد
رسیده بودم
انگوری سرخ
میان برف ها

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 17:51 |

بی بوسه های تو
به خود بازگشتم
نه یادداشت کوتاهی
بر میز تحریر است
نه  حلقه ی  انگشتری
بر سنگ  روشویی 

ضربه های ساعت
از جهان دیگر شنیده می شوند
اشباح در حال عبورند 
شال صورتی سوخته بر شانه انداخته ام
کافه ی قدیمی
به مزون لباس شب
تبدیل شده است

بی بوسه به مرگ می رسم
بر می گردم
علف ها
به ضخامت تاریکی شده اند 
از مهره های  پشت گردنم بالا می روند
شانه سر فلزی نمی تواند
موها را
از روی پیشانی ام عقب بزند 

اسب ها  دور محوطه ی خالی می چرخند
نور
سرگیجه می گیرد 
بی بوسه پیاده می شوم
هرگز تو را ندیده ام

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 0:40 |

 

 

 

 

به درستی نمی دانستم

شیطان در چه موقعیتی نسبت به من

حرکت می کرد

پشت سرم

خاکستر نبرد بود

زخم های تو را به سینه می فشردم

روبرو  لنگرگاه  بود

ملوان ها

کودکان

و موزیک تند

 

هنوز شیطان را

به وضوح ندیده بودم

تصویرش بر کریستال ها می رقصید

بر کوهای یخی

و عطر فلزات

از جانش بیرون می زد

 

نیمی از نقابش را

با تمام قلب من

معاوضه کرد

می خواستم بشناسمش

میان مردان روی عرشه

گمان می کردم به من باز می گردی

 

کشتی آتش گرفت

نیمه ی نقاب

بر چهره ی من بود

به درستی نمی دانستم کجا هستم

 

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 22:4 |
 

 

 

پرهای سفید در اتاق می چرخند

دم اسبی موهایم  را باز می کنم  

بر جاده ای در سایه ی زیتون زاران

و موجی سیاه 

پیش میآید  

خودم را به رویا  تسلیم می کنم

همانگونه که به تو تسلیم کردم

در آن غروب

یا سپیده دم

که انگار همین دیروز  بود ...

 

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 23:2 |

 

 

 

 



غروب است
برای بردن لباس هایش آمده
دلم را پشت گیره های پرده پنهان کرده ام
سرما همیشه از انگشت های پا بالا می رود
زمستان در راه است

دانه های برف
کف دستم آب می شود
به خیاط
سفارش داده ام چند پرده ی ضخیم بدوزد
و پیراهن مخصوص ماتادورها

اشک هایش را با دامنم پاک می کند
اشیاء خانه خیس است
راه پله ها
توپ فوتبال پسرم
و کاغذهایی که از دیشب روی میز جا مانده اند

قطاری از میان گیره های پرده نمی گذرد
قطاری از میان میزها و کاناپه ها نمی گذرد
قطاری در باد نمی گذرد
چمدان ها در ایستگاه منتظرند

آماده ام
و گاوی با شاخ های بریده
مقابل پرده ی سرخ ایستاده است

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 17:1 |


انتخاب شدم
برای از دست دادن تو
در خیابانی تاریک

من تو را می راندم
اما مسابقه ای در کار نبود
فقط گاهی پرده های سرخ
تکان می خوردند


آنها را می بینم
که شکلک در می آورند
با جعبه ی آچارها در دستشان
تو را عریان می کنند
آینه ها
درها
و موتور کوچک ات را .
آنها
تو را نمی‌شناسند.

آیا تو اشاره نکردی ؟
چراغ های زرد ات
برای لحظه ای کوتاه روشن نشد؟
برف پاک کن ات
بی موقع کار نکرد ؟

به خیابان نگاه می کنم
به رد لاستیک هایت
که بی مقاومت به راه افتادند
آنها چگونه
به درون تو
راه یافته‌اند ؟

به من باز خواهی گشت؟
با هر عضوی
که خاطره ای از ما دارد ؟
آیا تکه ای از پیراهن من
در صندوق ات جا نمانده است ؟

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 1:10 |

به: م.
خانه ها
مثل قطره های جیوه به هم می پیوندند
بر سطوح غبارگرفته
پخش می شوند

هوا را از میان تاریکی سر می‌کشم
مثل لیوان شیری
پر از براده‌های آهن
و قطار به راهش ادامه می‌دهد

با سایه‌ی آویخته به چوب رختی
و پوست پاره
بر کاغذها به خواب می‌روم
روی میز
فنجان‌های سرخ
در هم فرو رفته‌اند

نردبانی در هوا تاب می‌خورد و
واژگون می‌شود
سایه‌ای کلید را از میخ آهنی می‌رباید
قطره‌های جیوه در هوا پخش می‌شوند و
روی سوپ سرخ می‌ریزند

خودم را به کنار ارواح بلوط‌ها می‌رسانم
آدمک‌های جیوه‌ای سراسیمه می‌دوند
پارچه‌های سفید
از دست ها و
گردن و
پاهایشان جدا می‌شوند

نوارهای پارچه‌ای سرخ و زرد
از میان انگشت‌هایم
عبور می‌کنند
بی آن‌که در ایستگاهی توقف کنند
یا زنی به فکر پیاده‌شدن باشد
با دامن سرخ
یا زرد
یا هیچ‌کدام

پارچه های سفید رها می‌شوند
مثل خانه‌ها
با پنجره‌های گشوده
پنجره‌های بسته
زمان از حرکت ایستاده‌است
دختر بچه ای بادبادک هایش را رها می‌کند
در قطار هستم
کفش‌هایم سرخ است
و جوراب‌های زردم را بیشتر دوست دارم
هیچ‌کس
مرا نمی‌شناسد.





 
+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 1:25 |


من بخش کوتاهی از زندگی تو هستم
گاهی
خودبخود جلو می رود
عقب می رود
زن ها با چانه های گرد
سر بر می گردانند

نقش من هم تمام می شود
روی پرده ها نبودم
در کافه ها و ایستگاه ها
در شب نشینی ها
در حلقه ی دوستانت
همه حدس می زنند تمام شده
این همه شتر
در کویر بیهوده حرکت می کنند
خار می جوند

بخش کوتاهی از زندگی تو را به هم ریختم
مثل کودکی که نمی داند چه می خواهد
و غمگین است
کوه ها عقب رفته بودند
زمین نشست کرده بود
فکر می کردی
فعل و انفعالی رخ نداده است

پس فسیل های گاومیش ها و
سنگ های آهکی از کجا آمده اند؟
مهره های پشت دایناسورها ؟

من باعث بخش کوچکی از این همه اتفاق هستم
در نقشی که تو به من داده بودی

بخش کوتاهی از زندگی تو را
با لذت آمیختم
که بخش کوتاهی از زندگی من بود
که یگانه بود
درد
یگانه بود
شرم
یگانه بود
دست ها یکدیگر را می یافتند
روح را می یافتند
که آرام
آرام
از گوشه ی تاریکش بیرون می خزید

من بخش کوچکی از زندگی را
قبول کردم
همین بود
از فردا خبر نداشتم
عابران از کوچه ها به لحظه های ما می خزیدند
زنان سر بر می گرداندند
آن‌ها همان بخش کوچک را می خواستند

سرزمینی برای من و تو
زیرا آرزوی بزرگتری نبود

+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:44 |


زنی که رفته بود
دوباره بر می گردد
به قابلمه  سرک می کشد
به اتاق های خواب
به کاغذهای تو

خیال می کند
راه آهن تا آن سر دنیا کشیده شده
قاچاقی سوار می شود
هنوز
سرش به عقب است
دیوارهای قطار را نمی بیند
مامور کنترل بلیط را نمی بیند
سیری ناپذیر
به تو فکر می کند

امشب چه حالی  خواهی داشت
وقتی دوباره تو را می طلبد
آیا به او لبخند خواهی زد ؟
زندگی کنونی اش را ترک کرده است ؟

چهره ها
اندوه را منعکس می کنند  
ایستگاه ها پر و خالی می شوند
میان برگ های تقویم
روزهای بی رحم دیگری هم هست


+ نوشته شده توسط کتایون ریزخراتی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:5 |